تبليغاتX
مائده و راضیه ی من
مائده و راضیه ی من
برای کسانی که دوستشان دارم

راضیه خیلی بد غذاست هر غذایی دوست ندار

 باید خودم بهش بدم تا یک کم بخورهconnie_feedbaby.gif

منو بااینکارش خسته کردهکلافه

 من هم هرغذایی نمی خوره میریزم تو باغچه برای گنجشکا

یک روز که پلو و خورشت براش ریختم  بعد از دوتا قاشق که خورد

 گفت: مامان من دیگه غذامو نمی خورم

من: چرا اینقدر کم خوردی؟

راضیه: خوب می دونی چرا نخوردمسوال

من : چرا مامان؟ متفکر

راضیه:چون گنجشکا گناه دارن نهار ندارن بخورن 

 اینوبرای نهار گنجشکا گذاشتم




نوشته شده در تاريخ دوم آبان 1388 توسط الهه

 

راضیه زیاد  دستشویی میره بعضی وقتها که میریم بیرون علاوه بر اینکه تو خونه   رفته بیرون هم باید بره

 دیگه آد مو  کلافه می کنهکلافه 

شیرینی و شکلات هم...

 منم برای اطمینان خواستم قند خونشو کنترل کنم تا از میزان قندش مطمئن بشم

 چند د فعه به دکتر گفتم براش نوشته ولی به خودم این اجازه رو ندادم که.....

حالا دیگه به این دستگاه راضی شد م

 دستگاه قند وآماده کردم

راضیه درحال نقاشی کشیدن   Painter(این رو بگم یک نقاش ماهر تصویر سازیش عالیه  بیشتر هم تخیلی )

موقع نقاشی کشیدن Painter

حسابی میره تو نقاشی هیچ توجهی به اطراف نداره

 مائده از روز واکسن ترسیده شده بود تا آمدیم از انگشتش خون بگیریم:

مائده: راضیه بدو می خوان قند تو بگیرن 

راضیه هم با گریه مقاومت می کرد

 هرجور بود خونشو گرفتیم

 قند خونش 174 ٬عصر هم بستنی خورده بود

مائده با راضیه دو تایی کنارهم گریه می کردن

مائده فکر می کرد مثل درد واکسنه

نیم ساعت گریه میکردن

راضیه: انگشتمو کشتید،

           انگشتم میسوزه،

           انگشتم مرد،

           وای انگشتم

: راضیه یعنی چی انگشتم مرد؟

: خوب از انگشتم خیلی خون امد خوب انگشت ادم میمیره

روز بعدش راضیه رو قانع کردیم خودش قند خونشو بگیره

ترسش بدتر از خودش بود

 راضیه : مامان یکم میسوزه ولی مثل قلقلک

 قند خون ناشتا 90 ٬خدا رو شکر مشکلی نداشت

البته 174 رو شک کردیم

 از دکتر خودش همان شب پرسیدیم گفت نرماله

 




نوشته شده در تاريخ بیست و پنجم شهریور 1388 توسط الهه

 

 مائده رو برای واکسن شش سالگی به درمانگاه بردیم تا آخرین لحظه نگفتیم که باید واکسن بزنه  وقتی شنید مخالفت کردقهر استرس

 مائده: من مدرسه نمی رم  عصبانی

من : اینکه برای مدرسه نیست برای شش سالگیت   دل شکسته       

 با کلی جر وبحث قبول کرد،نگران دوتا واکسن باید میزد اولی رو که زد دومی رو راحتر قبول کرد

ولی دومی خیلی درد ناک بود چند شب از درد وتب خواب نرفت

 من هم تا صبح کنارش نشستم

 اصلا" اجازه نمی داد نزدیکش بشیم شب تا صبح ناله می کرد. گریه

راضیه هم این چند روز در اختیار مائده هرچی که مائده می گفت گوش می کرد 

 کلی هم بهش احترام میذاشت

مائده روی تخت دراز کشیده  وهمش راضیه رو صدا میکنه

  مائده:راضیه برو برام آب بیار

راضیه: چشم آبجی جونم 

مائده:راضیه برام بالش بیار بذارم زیر دستم

         :راضیه دستم روبگیر راه برم

بعضی وقتها از کارهاشون خندمون می گرفت

مائده:بیا دستم روبگیر می خوام برم دستشویی 

فقط هم راضیه رو می خواست تا کمکش کنه 

 نمازشم خوابیده می خواند نمی دونم این روش نماز خواندن واز کجا یاد گرفتهمتفکر

 مهرو می ذاشت رو سینش برمیداش می ذاشت رو پیشونیش

 مائده  با گریه میگه   : راضیه هم باید شش سالگی واکسن بزنه 

 تا بفهمه من چه دردی میکشم هیچ کس احساس نمی کنه من چی می کشم

راضیه: خوب تو دستت رومحکم گرفتی آون اقا نتونسته درست بزنه دردت گرفته  

مائده : سربسرم نذار می فهمی دستم درد میکنهخدا یا با چه زبونی بگم که بفهمه




نوشته شده در تاريخ هفدهم شهریور 1388 توسط الهه
  


دوستان عزیز ومهربون سلام

خوشحالم که بعد از چند ماه تاخیر دوباره تونستم اپ کنم

این چند ماه حسابی سرمون شلوغ بوداوه   جابجایی خونه وچند تا مسافرت

وکمی یا بیشتراز کمی تنبلی اجازه نمی داد پشت کامپیوتر بیام

مائده وراضیه هم روز به روز بزرگتر وشیطونتر می شن وکار ما سختر connie_43.gif

مائده ,امسال میره کلاس اول وپیدا کردن  مدرسه مناسب مشکلهمتفکر

 امیدوارم مدرسه ای که ثبت نام کردیم مدرسه خوبی باشه

مائده هنوز  به مدرسه نرفته محاساب ریاضیش عالیه

وگنجکاویش هم تو همه چی گل میکنه سوال

بعضی وقتها گنجکاویش نگران کنندست وادمو کلافه میکنهاوهکلافه

 




نوشته شده در تاريخ پنجم مرداد 1388 توسط الهه

  به نام  حضرت  دوست که هر چی داریم  از اوست 

 مائده جان تولد شش سالگیت مبارک 

           تولد تولد تولدت مبارک

                  

                      یادت باشه

 مامان وباباوابجی راضیه همیشه دوستت دارن عزیزم 

                                    

 




نوشته شده در تاريخ یازدهم اسفند 1387 توسط الهه

از طرف پیش دبستانی مائده از بچه ها خواستن که یک کار دستی برای ایام دهه فجر

درست کنند چند روز وقت دادن

مائده که هر روز میگفت:مامان یک کاردستی قشنگ درست کنیم

یک روز که توی ماشین بودیم مائده با عصبانیت :مامان پس کی برای پیروزی ازادی

کاردستی درست میکنی

من :پیروزی ازادی یعنی چی

راضیه:مامان منظورش انقلاب پیروزی دیگه

من هم

 بلاخره خانمی ان شب ول کن نبود.ازسوپری یک کارتون گرفتیم ان شب تا ساعت ۱۲کاردستی درست کردیم

 یک کلبه که براش دو تا پنجره ویک در گذاشتیم واطرافش هم از علفای خشک باغچه چسبوندیم که شده بود مثل درختهای خشک جنگلی خیلی رویایی شد روز بعد که مائده برده بودمدرسه

ازمدرسه که امد 

 مائده: مامان مامان انقدر قشنگ شده بود که سه تا از بچه ها دور من جمع شدن هی   می پریدن زمین می پریدن هوا 

  




نوشته شده در تاريخ بیست و سوم بهمن 1387 توسط الهه

مائده هر روز که از مدرسه میاد با هیجان میاد پیشم

انقدر هیجان داره که سلام یادش می ره

مائده: مامان مامان امروز نشانه جدید یاد گرفتم 

مامان ستارهام بیستا شده (هر کار خوب که انجام بدن یک ستاره اضافه میشه)

مائده تا حالا دوازده تا نشانه یاد گرفته( ا س ش ل م ن ب  ک ر ز د و) هر روز که یک نشانه یاد می گیرن روز بعد ان نشانه رو تزئین می کنند

ژیمناستیکشم حسابی پیشرفت کرده به قول خودش

می گه: مامان چرخ وفلکم صاف شده

روز های دوشنبه وچهارشنبه  تو مدرسه کلاس ژیمناستیک دارند از کلاس که میاد چرخ وفلک وبالانس و توی خونه تمرین میکنه

راضیه:مامان مائده همش می گه نگا کن ببین چرخوفلکم خوب شده

من خسته شدم بس که نشستم  مائده تمرین کرد

من:خوب مامانی شما هم کار کن

راضیه:اخه من بلد نیستم خوب مائده به پدرومادرم بگه بس نشستم تکون نخوردم نگاه کردم خسته شدم

راستی مربی قران هم کلی سوره وحدیث بهشون یاد داده بس که مائده خونده راضیه هم یاد گرفته

 

 




نوشته شده در تاريخ هفتم بهمن 1387 توسط الهه

 

دوستان عزیزو مهربون سلام

قبلا" از دوست رویایی راضیه  زهرا براتون گفته بودم حالا چند روز که راضیه دوباره از زهرا میگه

راضیه:مامان  زهرابچه داری میکنه

من: برای چی

راضیه:چون پدر ومادر انها رفتند جنگ مردن یعنی خونشون رو بمب کردن ولی خونه زهرا رو بمب نکردن (نزدن) خدا انها رو دوست نداره که بمب کردن

مامان پدر ومادر دشمنا می گن بیان بچه هارو بکشن

من:مامان اینا پدر ومادر ندارن

راضیه:پدرو مادرشونم رو خودشون کشتن

من : 




نوشته شده در تاريخ هفتم بهمن 1387 توسط الهه

من و مائده وراضیه دو روز در هفته یکشنبه ودوشنبه رو کلاس نقاشی می ریم Painter

روز یکشنبه هفته قبل مثل هر هفته همسری رو رسوندیم مطب و ماشین گرفتیم که بریم کلاس برای اینکه زود تر از همیشه به کلاس برسیم از یک خیابون دیگه رفتیم

خلاصه نفهمیدیم که چی شد

ماشین خورد پشت یک ماشین دیگه از ماشین پیاده شدم چه صحنه بدی بود

چراغهای شکسته گل گیر تو رفته کاپوت بالا رفته

ماشین جلویی یک خط هم نخورده بود

راضیه هم عکس باباشو پیدا کرده بود با گریه بابایی کجایی بابایی کجایی...

بلاخره ماشین و بدون کروکی پلیس اوردم خونه دیگه حال کلاس رفتن رو نداشتم وقتی اومدیم خونه

مائده که همش من و دلداری می داد: مامان اشکال نداره خوب خودت طوری نشدی شیشه های ماشین نشکست ...

من :وای من مقصرم وای چرا اینطوری شد

راضیه هم که بعد از ان همه گریه هنوز حالش جا نیو مده بود همونطوری که لباسش وعوض می کرد می گفت: مامان مقصر،

 شلوار مقصر،

 کلاس نقا شی مقصر Painter




نوشته شده در تاريخ چهارم آذر 1387 توسط الهه

مائده دختر مامانی همیشه در کار بزگترها دخالت میکنه

اگر من و باباش در مورد موضوعی حرف بزنیم باید تا ته قضیه رو متوجه بشه

معنی همه کلمات و هم بفهمه

این موضوع من رو نگران کرده از یک طرف هم خسته شدم بس که جواب سوالات مائده رو دادم

مامان : معزل یعنی چی ؟

مامان :سربازا کجا میرند؟ برای چی میرن سربازی ؟

 خود خواه کیه؟ و..

نمی دونم باید چطوری رفتار کنم ؟  




نوشته شده در تاريخ چهارم آذر 1387 توسط الهه
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   پيوند ها

   پيوندهاي روزانه