راضیه خیلی بد غذاست هر غذایی دوست ندار
باید خودم بهش بدم تا یک کم بخوره
منو بااینکارش خسته کرده
من هم هرغذایی نمی خوره میریزم تو باغچه برای گنجشکا![]()
یک روز که پلو و خورشت براش ریختم بعد از دوتا قاشق که خورد![]()
گفت: مامان من دیگه غذامو نمی خورم
من: چرا اینقدر کم خوردی؟
راضیه: خوب می دونی چرا نخوردم
من : چرا مامان؟ 
راضیه:چون گنجشکا گناه دارن
نهار ندارن بخورن 
اینوبرای نهار گنجشکا گذاشتم

راضیه زیاد دستشویی میره
بعضی وقتها که میریم بیرون علاوه بر اینکه تو خونه رفته بیرون هم باید بره
دیگه آد مو کلافه می کنه
شیرینی و شکلات هم... 
![]()
منم برای اطمینان خواستم قند خونشو کنترل کنم تا از میزان قندش مطمئن بشم ![]()
چند د فعه به دکتر گفتم براش نوشته ولی به خودم این اجازه رو ندادم که.....![]()
حالا دیگه به این دستگاه راضی شد م
دستگاه قند وآماده کردم ![]()
راضیه درحال نقاشی کشیدن
(این رو بگم یک نقاش ماهر تصویر سازیش عالیه بیشتر هم تخیلی
)
موقع نقاشی کشیدن ![]()
حسابی میره تو نقاشی هیچ توجهی به اطراف نداره![]()
مائده از روز واکسن ترسیده شده بود
تا آمدیم از انگشتش خون بگیریم:
مائده: راضیه بدو
می خوان قند تو بگیرن
راضیه هم با گریه مقاومت می کرد![]()
هرجور بود خونشو گرفتیم![]()
قند خونش 174 ٬عصر هم بستنی خورده بود
مائده با راضیه دو تایی کنارهم گریه می کردن 

مائده فکر می کرد مثل درد واکسنه 
نیم ساعت گریه میکردن ![]()

راضیه: انگشتمو کشتید،![]()
![]()
انگشتم میسوزه،![]()
انگشتم مرد،![]()
وای انگشتم![]()
: راضیه یعنی چی انگشتم مرد؟![]()
: خوب از انگشتم خیلی خون امد
خوب انگشت ادم میمیره ![]()
روز بعدش راضیه رو قانع کردیم خودش قند خونشو بگیره ![]()
ترسش بدتر از خودش بود ![]()
راضیه : مامان یکم میسوزه ولی مثل قلقلک
قند خون ناشتا 90 ٬خدا رو شکر
مشکلی نداشت
البته 174 رو شک کردیم![]()
از دکتر خودش همان شب پرسیدیم گفت نرماله![]()
مائده رو برای واکسن شش سالگی به درمانگاه بردیم تا آخرین لحظه نگفتیم که باید واکسن بزنه وقتی شنید مخالفت کرد

مائده: من مدرسه نمی رم 
من : اینکه برای مدرسه نیست برای شش سالگیت
با کلی جر وبحث قبول کرد،
دوتا واکسن باید میزد اولی رو که زد دومی رو راحتر قبول کرد ![]()
ولی دومی خیلی درد ناک بود چند شب از درد وتب خواب نرفت
من هم تا صبح کنارش نشستم
اصلا" اجازه نمی داد نزدیکش بشیم شب تا صبح ناله می کرد. 
راضیه هم این چند روز در اختیار مائده هرچی که مائده می گفت گوش می کرد
کلی هم بهش احترام میذاشت
مائده روی تخت دراز کشیده وهمش راضیه رو صدا میکنه![]()
مائده:راضیه برو برام آب بیار
راضیه: چشم آبجی جونم
![]()
مائده:راضیه برام بالش بیار بذارم زیر دستم![]()
:راضیه دستم روبگیر راه برم ![]()
بعضی وقتها از کارهاشون خندمون می گرفت ![]()
مائده:بیا دستم روبگیر می خوام برم دستشویی ![]()
![]()
فقط هم راضیه رو می خواست تا کمکش کنه
نمازشم خوابیده می خواند نمی دونم این روش نماز خواندن واز کجا یاد گرفته
مهرو می ذاشت رو سینش برمیداش می ذاشت رو پیشونیش
مائده با گریه میگه : راضیه هم باید شش سالگی واکسن بزنه
تا بفهمه من چه دردی میکشم
هیچ کس احساس نمی کنه من چی می کشم ![]()
راضیه: خوب تو دستت رومحکم گرفتی آون اقا
نتونسته درست بزنه دردت گرفته
مائده : سربسرم نذار می فهمی دستم درد میکنهخدا یا با چه زبونی بگم که بفهمه![]()
دوستان عزیز ومهربون سلام![]()
![]()
خوشحالم که بعد از چند ماه تاخیر دوباره تونستم اپ کنم 
این چند ماه حسابی سرمون شلوغ بود
جابجایی خونه وچند تا مسافرت 
وکمی یا بیشتراز کمی تنبلی
اجازه نمی داد پشت کامپیوتر بیام
مائده وراضیه هم روز به روز بزرگتر وشیطونتر می شن وکار ما سختر 
مائده ,امسال میره کلاس اول
وپیدا کردن مدرسه مناسب مشکله
امیدوارم مدرسه ای که ثبت نام کردیم مدرسه خوبی باشه
مائده هنوز به مدرسه نرفته محاساب ریاضیش عالیه 
وگنجکاویش هم تو همه چی گل میکنه
بعضی وقتها گنجکاویش نگران کنندست وادمو کلافه میکنه

به نام حضرت دوست که هر چی داریم از اوست
مائده جان تولد شش سالگیت مبارک
تولد تولد تولدت مبارک
![]()
یادت باشه
مامان وباباوابجی راضیه همیشه دوستت دارن عزیزم
![]()
از طرف پیش دبستانی مائده از بچه ها خواستن که یک کار دستی
درست کنند چند روز وقت دادن
مائده که هر روز میگفت:مامان یک کاردستی قشنگ درست کنیم![]()
یک روز که توی ماشین بودیم مائده با عصبانیت
:مامان پس کی برای پیروزی ازادی
کاردستی درست میکنی
من :پیروزی ازادی یعنی چی![]()
راضیه:مامان منظورش انقلاب پیروزی دیگه ![]()
من هم![]()
بلاخره خانمی ان شب ول کن نبود
.ازسوپری یک کارتون گرفتیم ان شب تا ساعت ۱۲کاردستی درست کردیم![]()
یک کلبه که براش دو تا پنجره ویک در گذاشتیم واطرافش هم از علفای خشک باغچه چسبوندیم که شده بود مثل درختهای خشک جنگلی خیلی رویایی شد روز بعد که مائده برده بودمدرسه
ازمدرسه که امد
مائده: مامان مامان انقدر قشنگ شده بود
که سه تا از بچه ها دور من جمع شدن هی می پریدن زمین می پریدن هوا ![]()
![]()
![]()
مائده هر روز که از مدرسه میاد
با هیجان میاد پیشم
انقدر هیجان
داره که سلام یادش می ره ![]()
مائده: مامان مامان امروز نشانه جدید یاد گرفتم ![]()
مامان ستارهام بیستا شده
(هر کار خوب که انجام بدن یک ستاره اضافه میشه)
مائده تا حالا دوازده تا نشانه یاد گرفته( ا س ش ل م ن ب ک ر ز د و) هر روز که یک نشانه یاد می گیرن روز بعد ان نشانه رو تزئین می کنند ![]()
ژیمناستیکشم حسابی پیشرفت کرده به قول خودش
می گه: مامان چرخ وفلکم صاف شده![]()
روز های دوشنبه وچهارشنبه تو مدرسه کلاس ژیمناستیک دارند از کلاس که میاد چرخ وفلک وبالانس و توی خونه تمرین میکنه![]()
راضیه:مامان مائده همش می گه نگا کن ببین چرخوفلکم خوب شده
من خسته شدم
بس که نشستم مائده تمرین کرد ![]()
من:خوب مامانی شما هم کار کن
راضیه:اخه من بلد نیستم
خوب مائده به پدرومادرم بگه بس نشستم تکون نخوردم نگاه کردم خسته شدم![]()
راستی مربی قران هم کلی سوره وحدیث بهشون یاد داده بس که مائده خونده راضیه هم یاد گرفته
دوستان عزیزو مهربون سلام![]()
قبلا" از دوست رویایی راضیه زهرا
براتون گفته بودم حالا چند روز که راضیه دوباره از زهرا میگه
راضیه:مامان زهرابچه داری میکنه![]()
من: برای چی ![]()
![]()
راضیه:چون پدر ومادر انها رفتند جنگ
مردن
یعنی خونشون رو بمب کردن
ولی خونه زهرا رو بمب نکردن (نزدن) خدا انها
رو دوست نداره که بمب کردن
مامان پدر ومادر دشمنا
می گن بیان بچه هارو بکشن ![]()
من:مامان اینا پدر ومادر ندارن
راضیه:پدرو مادرشونم رو خودشون کشتن ![]()
من : ![]()
![]()
من و مائده وراضیه دو روز در هفته یکشنبه ودوشنبه رو کلاس نقاشی می ریم ![]()
روز یکشنبه هفته قبل مثل هر هفته همسری رو رسوندیم مطب و ماشین گرفتیم که بریم کلاس برای اینکه زود تر از همیشه به کلاس برسیم از یک خیابون دیگه رفتیم
خلاصه نفهمیدیم که چی شد
ماشین خورد پشت یک ماشین دیگه
از ماشین پیاده شدم چه صحنه بدی بود
چراغهای شکسته گل گیر تو رفته کاپوت بالا رفته
ماشین جلویی یک خط هم نخورده بود
راضیه هم عکس باباشو پیدا کرده بود با گریه
بابایی کجایی بابایی کجایی... 
بلاخره ماشین و بدون کروکی پلیس اوردم خونه دیگه حال کلاس رفتن رو نداشتم وقتی اومدیم خونه
مائده که همش من و دلداری می داد: مامان اشکال نداره
خوب خودت طوری نشدی شیشه های ماشین نشکست ...
من :وای من مقصرم وای چرا اینطوری شد ![]()
راضیه هم که بعد از ان همه گریه
هنوز حالش جا نیو مده بود همونطوری که لباسش وعوض می کرد می گفت: مامان مقصر،![]()
شلوار مقصر،![]()
کلاس نقا شی مقصر ![]()
مائده دختر مامانی همیشه در کار بزگترها دخالت میکنه ![]()
اگر من و باباش در مورد موضوعی حرف بزنیم باید تا ته قضیه رو متوجه بشه
معنی همه کلمات و هم بفهمه
این موضوع من رو نگران
کرده از یک طرف هم خسته شدم بس که جواب سوالات مائده
رو دادم
مامان : معزل یعنی چی ؟ ![]()
مامان :سربازا کجا میرند؟ برای چی میرن سربازی ؟
خود خواه کیه؟ و..
نمی دونم باید چطوری رفتار کنم ؟

